پسرکم و آویز تختش
مهمانی شیر
یک تجربه بد
عشق مامان دلم میخواد همه اتفاقات را برات بنویسم ولی بعدا نگی چه مامان بدی داشتم برات گفته بودم که چقدر بد دارو میخوری یک شب که قطره کولیک را بهت میدادم خیلیش ریخت و نخوردی بعدش باز هم بی تابی میکردی که بابا گفت بهتره یکم از یک دارو دیگه بود که اسمش یادم نمیاد بهش بدیم اصولا مامان مهشید بهت دارو میداد وقتی با هزار مکافات خوردی خواستم بهت شیر بدم که دیدم رنگت پریده و بی حال شده بودی یک دفعه جیغ کشیدم گفتم بچم بچم هر چی تکونت میدادیم چشمات باز بود ولی گریه نمیکردی و بی حال بودی به بابا گفتم بریم بیمارستان نمیدونی با چه عجله ای رفتیم وقتی رسیدم به کلینیک کودکان میدویدم داخل فقط میگفتم دکتر کجاست بدون اینکه در بزنم داخل مطب شدم گریه کنان به...



